گویا دگر فسانه به پایان رسيده بود


دیگر نمانده بود برایم بهانه ای


جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور


می خواست پر کند


روح مرا ، چو روزن تاریکخانه ای...





اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ


دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی


چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود


از آشیان ساده ی روحی فرشته وار


کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود


خندید با ملامت ، با مهر ، با غرور


با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است


کای تخته سنگ پیر


ایا دگر فسانه به پایان رسیده است ...؟!





 چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت


خون در رگم دوید


امشب صلیب رسم کنید ، ای ستاره ها


برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت


گویی شنیدم از نفس گرم این پیام


عطر نوازشی که دل از یاد برده بود


اما دریغ ، کاین دل خوشباورم هنوز


باور نکرده بود...






کآورده را به همره خود باد برده بود


گویی خیال بود ، شبح بود، سایه بود


یا آن ستاره بود که یک لمحع زاد و مرد


چشمک زد و فسرد


لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود


ای آخرین دریچه ی زندان عمر من


ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ


از پشت پرده های بلورین اشک خویش


با یاد دلفریب تو بدرود می کنم...






روح تو را و هرزه درایان پست را


با این وداع تلخ ملولانه ی نجیب


خشنود می کنم


من لولی ملامتی و پیر و مرده دل


تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو


رنجور می کند نفس پیر من تو را ...






حق داشتی ، برو


احساس می کنم  که ملولی ز صحبتم


آن پاکی و زلالی لبخند در تو نیست


و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی


می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق


می بینم برابر و سر بر نمی کنی


این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا


در من ریا نبود... صفا بود هر چه بود....






من روستاییم!

 

نفسم پاک و راستین


باور نمی کنم که تو باور نمی کنی


 این سرگذشت لیلی و مجنون نبود - آه


شرم آیدم ز چهره ی معصوم دخترم!


حتی نبود قصه ی یعقوب دیگری...






 این صحبت دو روح جوان ، از دو مرد بود


یا الفت بهشتی کبک و کبوتری


اما چه نادرست در آمد حساب من


از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ


 غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز


 ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ


 مسموم کرد روح مرا بی صفایی ات


 بدرود ، ای رفیق می و یار مستی ام


من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر


ور نیز دیده ای تو ، ببخشای پستی ام


 من ماندم و ملال و غمم ، رفته ای تو شاد


 با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است


ای چشمه ی جوان


 گویا دگر فسانه به پایان رسیده است



                   مهدی اخوان ثالث