یاد قدیما...
دلمان یک استکان چای تازه دم میخواهد که توی نعلبکی گل قرمرز بریزی و هورت بکشی. از آب چشمه درویش که توی کتری دودگرفته از هیزم بلوط بجوشد. دم غروب که سر و کله چوپانهای خسته به زور از لای غبار عقب گله پیداست چند کشک* ترخینه* گلپونه دار از سر کولا* برداری و روی تخته سنگ کنار داوار* ملچ و ملوچ کنان بخوری و رویش یک لیوان آب خنک مشک سر بکشی.تا نصفه شب زیر نور فانوس گرم بگو بخند باشی و خروسخوان کنار عمه زاده ها چهارزانو دور آتش بنشینی و کره گوسفندی روی نان ساجی بمالی و نوش جان کنی!
حیف که آن بچه شهری مزلف عذب و معذب نماندیم که از لای چنارهای لب رودخانه با آینه جیبی نور می انداخت توی صورت دخترهای سر چشمه!تیز نگاهمان میکردند و ریز به ریشمان می خندیدند ورپریده ها!
خاصه آن بالابلندی که رشته گیسوی بافته اش به گردن پیر و جوان ایل بود. عطر گردنبند میخکش میخکوبت میکرد. مشک پر میکرد و زیر پای دلت را سر میکرد. قطره ای از مستی چشمش را که چاشنی کاسه آب دستش میکرد ، مسکرات آب حوض میشدند! با شیطنت شیرین حکم سلطنت دیرین دل هر دیار البشری را میگرفت.
طراوت و حلاوت نوجوانی کم از مکنت و جلالت خسروانی ندارد. افسوس که زحمت زندگی، آن سرزندگی را گرفت.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کشک ( واحد شمارش ترخینه!!!)
ترخینه (مانند کشک است ولی از گندم و دوغ)
کولا (آلاچیق)
داوار (سیاه چادر)